اتاق من
پ.ن.دنیا زیر باران شدید خیابان ارم طور دیگریست. دوست دارم بویش را. حتی اگر تنها باشم. آییییییییییی مردم برای یک لحظه مرا هم ببینید. من همان سایه ی همیشه پنهان شده ام. شاید راست میگوید حسنا که من ظرفیت محبت را ندارم... شب که میشد. تنم که سردی لحاق و تشک را حس میکرد. در میان خواب و رویای سایرین به خودم فکر میکردم و روزهایی که گذشتند. شاید دلم میگرفت که آرام شماره ها را پشت سر هم میگرفتم. ...۰۹۳۷ و گوش میدادم به آن صدای سرد که چند ماهی بود که جای صدای گرمت را گرفته بود. به جای الو سلااااااام گفتنت فقط میگفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. لطفا بعدا شماره گیری فرمایید... میپرسیدم چقدر بعد؟ میان حرفم میپرید .بیچاره انگار که فقط همین یک جمله را میدانست. دیشب اما....یخ کرد تمام وجودم زمانی که صدایی غیر از این شنیدم. چه بیچاره اند دوستانم... پ.ن.تو درک نمیکنی. هیچ کس درک نمیکند لذت شاد دیدنت را بعد از سوختن چشمهایم بخاطر گریه کردن تا ۴ صبح. چقدر عوض شده ای. چقدر آقاتر شده ای! تو همیشه تو هستی برای من. مهم نیست که چقدر بگذرد یا دنیا چقدر عوض شود. چیزی از عظمتت کم نمیشود. هرچند که نبینی.... همه ی پروانه هایی که دور و برت میچرخند همه ی سیب های سرح همه ی گل های محمدی و همه ی شعرهای حافظ سلام های من هستند که از اتاق کوچک دلم برایت پست کرده ام وقتی از تو مینویسم واژه هایم پرنده میشوند دفترم به رقص می آید و آهسته آهسته از پلک هایم خورشید میریزد اگر حودحواهی نبود برایت مینوشتم که خداوند تو را برای دل من آفریده است برای لحظه های آسمانی من اما چقدر دور چقدر فاصله چقدر انتظار...انتظار...انتظار... انگار سهم من و تو از عشق همین انتظاری ست که مثل یک سیب بین ما تقسیم شده است حالا به سیب سرخ عشق فکر میکنم و به روزهایی که پشت در منتظرند زودتر بیا دلتنگ تو هستم همین... پ.ن. این یه دکلمه ست که هر روز بهش گوش میدم و مخاطب خاصی نداره. شهامت این نیست که در بیفتی با کسانی که فکر میکنی قدرت نابودیت را دارند. شهامت این است که ببینی. روز ۱۶ آذر با تمام قوا فرار کنی از آشنایان. ملایم و سخت قدم برداری. مثل همه ی روزهایی که انگار فکر و ذهن و احساس ضخیمی ست پشت این قدمها. که انگار راه ورود بر همه را بسته ای که مبادا دوباره بشکنند تورا...اما نه. از اتاق که بیرون بیایی همه میدانند که کجا میروی و چه در انتظارشان است پس از بازگشتنت. راه برو. پیاده. از جلوی ویترین بلوچ رد شو و جای خالی خودت را ببین. دو سال پیش روی پل هوایی دیدنت را. باید بروی. تو میتوانی. باید باور کنی.بر خلاف تمام این چهار ماه چشمهایت را نبند. دیوار بیمارستان حافظ و استخر انقلاب را ببین. هنوز هم همان طرحیست که دوستش داشت و هر بار از زیباییش میگفت. بایدتک تک ثانیه های با او بودن را ببینی. از زیرگذر که رد شدی به دیوارها نگاه کن. همان دو دیوار جادویی را. برو و کنارشان بایست. اشک بریز. ضجه بزن. چه اهمیت دارد که مردم ببینند و بدانند. دست بر پوستشان بکش و تکیه بر قامتشان کن. مثل همان شب بارانی... شهامت این نیست که هر چه را که فکر میکنی بر زبان آوری. شهامت این است که به رختشورخانه بروی. و خوابگاه ۱۴ را از نظر گذرانی با تمام تنفر. در را ببندی و با تمام توان گریه کنی و بغض خالی کنی. بگذار بشنوند تمام آنها که فکر میکنند تو شادی. بگذار بفهمند که نیستی.که تا یک هفته با ترحم نگاهت کنند و تو به روی خود نیاوری و آواز بخوانی. بگذار از هم اتاقهایت بپرسند که دردش چه بود و هیچ ندانند که درد نیست. اسم دارد. عشق است... پ.ن. این پست رو باید خیلی وقت پیش مینوشتم اما نشد. مریم: سخت که زیاده. اون چیه که واست سخته؟ : منتظر بودن. انتظار دیدنش رو کشیدن. مریم یا نگاهی ناباور: مگه منتظرشی؟ : هر روز منتظر دیدنش هستم. هر روز! نيستي نخواهي بود که ببيني هم آغوشي من و ديوارهاي چمران را... تمام راه تا رسیدن به اون لحظات رو اشک ریختم. جالبه که با دیدن اون همه خاطره جز اشک چیزی از احساس حس نمیکردم.
روزت مبارک.
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |









