تبليغاتX
اتاق من

اتاق من

عاشق که شوی هیچ چیز این زندگی دست خودت نیست. لذت میبری از بودنش. از بودنت. حتی اگر اندازه ی هم نباشید و تو این را با تمام وجود بدانی. دردی نیست حتی اگر که بدانی مال هم نیستید. من عاشقت شدم عزیزم. باور کن که دست هیچ کداممان نبود.

پ.ن.دنیا زیر باران شدید خیابان ارم طور دیگریست. دوست دارم بویش را. حتی اگر تنها باشم.

نوشته شده در 91/02/06ساعت توسط نیلوفر

از کار انسانها نمیتوان سر در آورد. هوا که سرد باشد سر و دست میشکنند برای دیدن آفتاب اما هوا که گرم میشود سایه اش را با تیر میزنند. خورشید همان خورشید است. ما هستیم که به زور خودمان را به او میچسبانیم!
نوشته شده در 91/01/20ساعت توسط نیلوفر

سایه هایی می آیند و میروند و حرف میزنند و میخندند اما... من انگار که در این دنیا نیستم. دلیلش را نمیدانم. ولی میبینم بی تفاوت شدنم را به همه کس و همه ی اتفاقهای اطرافم. میگویند دوستمان نداری. به اجبار در کنارمان هستی اما...اما نمی دانند که درد من این نیست. درد من این نیست که یک بار شکستم و هر لحظه به انتظار شکستن دوباره ام. بنشینید. فقط یک بار. برای یک لحظه. هیچ نگویید از اطراف و اتفاقات و دردهای سایرین. بنشینید. فقط یک لحظه. حرف میزنم. امانم دهید. خسته ام. از نرسیدن. از به دوش کشیدن. از کنار رفتن.

آییییییییییی مردم برای یک لحظه مرا هم ببینید. من همان سایه ی همیشه پنهان شده ام.

نوشته شده در 91/01/16ساعت توسط نیلوفر

چقدر صورتم دیدنی بود آنگاه که دیدم در حسابم حتی به اندازه ی بلیطم هم نیست! باور کنید که من خرج نکردم....
نوشته شده در 90/12/18ساعت توسط نیلوفر

عصبانی نمیشوم. به جنون میرسم با تلنگری. حساس تر شده ام انگار که زود دلگیر میشوم از هر حرفی و نمیشنوم دلایل را تا آنجا که بخواهم. تغییر نمیخواهم. شاید از قبلتر ها هم کمتر میپذیرفتمش اما همه چیز خیلی سریع تغییر پیدا میکند و من هاج و واج فقط نگاه میکنم. درد دارم انگار...
نوشته شده در 90/12/11ساعت توسط نیلوفر

فقط از زندگیم خسته میشوم گاهی. همین...!
نوشته شده در 90/12/11ساعت توسط نیلوفر

زندگیت که عوض میشود باید بدانی که چطور کنار  بیایی با این عوض شدنش. من اما فکر میکنم بزرگتر شده ام از تمامی روزهایی که گذشتند. شاید ده سال شاید هم بیست سال. هنوز غمگینم اما این غم تفاوت دارد...  

شاید راست میگوید حسنا که من ظرفیت محبت را ندارم...

نوشته شده در 90/12/03ساعت توسط نیلوفر

امتحانات می آیند و میروند و من همچنان با آرامش روزها را شب میکنم و شبها را روز.

شب که میشد. تنم که سردی لحاق و تشک را حس میکرد. در میان خواب و رویای سایرین به خودم فکر میکردم و روزهایی که گذشتند. شاید دلم میگرفت که آرام شماره ها را پشت سر هم میگرفتم. ...۰۹۳۷ و گوش میدادم به آن صدای سرد که چند ماهی بود که جای صدای گرمت را گرفته بود. به جای الو سلااااااام گفتنت فقط میگفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. لطفا بعدا شماره گیری فرمایید... میپرسیدم چقدر بعد؟  میان حرفم میپرید .بیچاره انگار که فقط همین یک جمله را میدانست. دیشب اما....یخ کرد تمام وجودم زمانی که صدایی غیر از این شنیدم.

نوشته شده در 90/10/17ساعت توسط نیلوفر

این روزها شده ام چینی بند زده. به کوچکترین تلنگری میشکنم. زود عصبانی میشوم و از تمام دنیا غصه ام میگیرد. از اینکه همیشه سنگ صبور بوده ام و حالا این شده ام ناراحتم.

چه بیچاره اند دوستانم...

نوشته شده در 90/10/14ساعت توسط نیلوفر

عصر جمعه که میشود. غروب را که میبینی دلت میگیرد. پر میکشد به نقاطی که دوست داشتی باشی و نیستی. دلت میگیرد از تنهاییت. بیرون میزنی مثل هر روز. دل آدم که میگیرد دیگر مهم نیست که درس داشته باشی و همین هفته دو امتحانی را داشته باشی که احتمالا محکوم میشوی به تکرارشان. با خودت میگویی ترازنامه ی حساب های زندگی من که هیچ گاه تراز نمیشوند امروز را هم بگذار به حسابشان. نمیدانم این همه وسواس برای چیست در آماده شدن؟ که اگر در هر چیز دیگری در زندگی انقدر حساس بودم امروز این نبودم. خرید بروم شاید که مگر با رنگ و لعاب خوراکی ها دلم خوش شود به این زندگی. مریم هم می آید. راه میروم اما خیلی فکر میکنم. این خصلت من است که خسته نمیشوم از این چیزها( و شاید هم یکی از معدود چیزها). تا علم میرویم. خوراکی برمیداریم که شادتر نشان دهیم اما... چشمم میرود پی آن بسته های دوازده تایی شیرین عسل. دستم هم که میرود انگار که سوزنش میزنند تند و با لطافت. ذهنم به آن باران کذایی میرود و رژ لب قرمزم و مانتوی خاکستری حسنا و کفش های نو تنگم. میبینم که خریدی. چقدر دوست داشتی. میخرم اما فقط محض خاطره است در کمدم. شاید بتوانم چیپس های  لیمویی چمران را از یاد ببرم. شاید حتی اگر خیلی سعی کنم آلبالو های چمران را اما این را.... شاد نیستم. اصلا.

پ.ن.تو درک نمیکنی. هیچ کس درک نمیکند لذت شاد دیدنت را بعد از سوختن چشمهایم بخاطر گریه کردن تا ۴ صبح. چقدر عوض شده ای. چقدر آقاتر شده ای!

تو همیشه تو هستی برای من. مهم نیست که چقدر بگذرد یا دنیا چقدر عوض شود. چیزی از عظمتت کم نمیشود. هرچند که نبینی....

نوشته شده در 90/10/10ساعت توسط نیلوفر

سلام

همه ی پروانه هایی که دور و برت میچرخند

همه ی سیب های سرح

همه ی گل های محمدی و همه ی شعرهای حافظ

سلام های من هستند که از اتاق کوچک دلم برایت پست کرده ام

وقتی از تو مینویسم واژه هایم پرنده میشوند

دفترم به رقص می آید و آهسته آهسته از پلک هایم خورشید میریزد

اگر حودحواهی نبود برایت مینوشتم که خداوند تو را برای دل من آفریده است

برای لحظه های آسمانی من

اما چقدر دور

چقدر فاصله

چقدر انتظار...انتظار...انتظار...

انگار سهم من و تو از عشق همین انتظاری ست که مثل یک سیب بین ما تقسیم شده است

حالا به سیب سرخ عشق فکر میکنم

و به روزهایی که پشت در منتظرند

زودتر بیا

دلتنگ تو هستم

همین...

پ.ن. این یه دکلمه ست که هر روز بهش گوش میدم و مخاطب خاصی نداره.

 

 

نوشته شده در 90/10/05ساعت توسط نیلوفر

شهامت چیست؟

شهامت این نیست که در بیفتی با کسانی که فکر میکنی قدرت نابودیت را دارند. شهامت این است که ببینی. روز ۱۶ آذر با تمام قوا فرار کنی از آشنایان. ملایم و سخت قدم برداری. مثل همه ی روزهایی که انگار فکر و ذهن و احساس ضخیمی ست پشت این قدمها. که انگار راه ورود بر همه را بسته ای که مبادا دوباره بشکنند تورا...اما نه. از اتاق که بیرون بیایی همه میدانند که کجا میروی و چه در انتظارشان است پس از بازگشتنت. راه برو. پیاده. از جلوی ویترین بلوچ رد شو و جای خالی خودت را ببین. دو سال پیش روی پل هوایی دیدنت را. باید بروی. تو میتوانی. باید باور کنی.بر خلاف تمام این چهار ماه چشمهایت را نبند. دیوار بیمارستان حافظ و استخر انقلاب را ببین. هنوز هم همان طرحیست که دوستش داشت و هر بار از زیباییش میگفت. بایدتک تک ثانیه های با او بودن را ببینی. از زیرگذر که رد شدی به دیوارها نگاه کن. همان دو دیوار جادویی را. برو و کنارشان بایست. اشک بریز. ضجه بزن. چه اهمیت دارد که مردم ببینند و بدانند. دست بر پوستشان بکش و تکیه بر قامتشان کن. مثل همان شب بارانی...

شهامت این نیست که هر چه را که فکر میکنی بر زبان آوری. شهامت این است که به رختشورخانه بروی. و خوابگاه ۱۴ را از نظر گذرانی با تمام تنفر. در را ببندی و با تمام توان گریه کنی و بغض خالی کنی. بگذار بشنوند تمام آنها که فکر میکنند تو شادی. بگذار بفهمند که نیستی.که تا یک هفته با ترحم نگاهت کنند و تو به روی خود نیاوری و آواز بخوانی. بگذار از هم اتاقهایت بپرسند که دردش چه بود و هیچ ندانند که درد نیست. اسم دارد. عشق است...

پ.ن. این پست رو باید خیلی وقت پیش مینوشتم اما نشد.

نوشته شده در 90/10/03ساعت توسط نیلوفر

:چقدر سخته

مریم: سخت که زیاده. اون چیه که واست سخته؟

: منتظر بودن. انتظار دیدنش رو کشیدن.

مریم یا نگاهی ناباور: مگه منتظرشی؟

: هر روز منتظر دیدنش هستم. هر روز!

نوشته شده در 90/09/29ساعت توسط نیلوفر

تا امروز دستت را سوزانده ای؟ حس خوبی بود؟ پس مطمئن باش که سوختن دل هم حس خوبی نیست. بخصوص زمانی که سوزانده شود با تمام ظرافتش...

نوشته شده در 90/09/25ساعت توسط نیلوفر

بد این نیست که بخواهی زرنگی کنی و یک کلاس جلو بیفتی و زودتر برگردی و شروع کنی خواندن ۱۵۰ صفحه ی بی زبان را. بد این است که قبل از کلاس با استاد صحبت کنی و از عادت معمول در کلاس های مفرح اندیشه بخوابی و استاد تو را به همه نشان دهد و تو همچنان خواب باشی. بیدار که شوی صد جفت چشم نگاهت کنند که انگار جنایت بزرگی کردی و تو ندانی که دلیلشان چیست. فقط میخواهی فرار کنی از آنجا. فقط فرار!
نوشته شده در 90/09/21ساعت توسط نیلوفر

عصر ها از کلاس که برمیگشتم خسته بودم اما نمیخوابیدم. باید بیدار میماندم و چشم به راه رسیدنت به اتاق میماندم. اتاقی که هیچ گاه ندیدمش جز در خیالاتم. همانجا بود که میبوسیدمت. شبها کنارت میخوابیدم. در آغوش میگرفتمت و همیشه میگفتم که ای کاش همین جا بمیرم اما تو قبول نمیکردی. غصه که داشتم غصه که داشتی سر بر شانه ی همدیگر میگذاشتیم. منتظرت میماندم و فکر میکردم. انقدر بیدار میماندم که بیایی. ساعت تک به تک کلاسهایت را حفظ بودم. تک تک امتحاناتت را. تو نمیدانستی اما من تک تک نفس هایت را میشمردم. باید تو میگفتی که بخوابیم. من هیچ نمیخواستم جز بودنت. هرچند که میدانستم که نمیمانی. خرید که میرفتم برای اولین بار فقط برای خودت میپوشیدمش. به این امید که بگویی بهتر شده ام یا بدتر. امروز اما دیرتر از همیشه می آیم که خسته باشم و زود بخوابم و فکر نکنم. هیچ وقت نمیدانم که خریدهایم مورد قبولت هست یا نه...بعد از رفتنت انگار که دیگر هیچ نمیخواهم.هیچ...

نوشته شده در 90/09/20ساعت توسط نیلوفر

تکه هایی از قلبت هر روز فریاد میزنند که دلتنگند. هرچند که سعی میکنی خفه شان کنی اما مقاومت میکنند و کمر میبندند به نشان دادن دلتنگی هایت. تو نمیخواهی. زندگیت را با تمام تنهاییت دوست داری. شاید روزهایت را کمتر اما... نمیگذارند. با لبخند که از کنارم رد میشود با خودم میگویم که اشتباه کردی و در این چهار ماه دوری ( چه عجله ای دارد این زمان برای گذشتن که انگار میدود؟) از ابتدا برنده بوده است. برخلاف ظاهر از ناراحت بودن و نگاه غصه دارش هم خوشحال نمیشوم اما نمیدانم که جدیدا این چه دردی ست که به جانم افتاده و رها نمیکند این تن خسته را. دوایی برای این درد سراغ دارید؟
نوشته شده در 90/09/20ساعت توسط نیلوفر

راه ها که جدا شوند نمیتوان به زور به همدیگر نزدیک شد. من جدا شده ام از گذشته ها....
نوشته شده در 90/09/19ساعت توسط نیلوفر

بعد از چند روز برمیگردی به وبلاگت و میبینی که همه چیز بدون این که تو بدونی عوض شده. حتی قالب وبلاگت!
نوشته شده در 90/09/16ساعت توسط نیلوفر

تو نبودي

نيستي

نخواهي بود

که ببيني هم آغوشي من و ديوارهاي چمران را...
روزت مبارک.

تمام راه تا رسیدن به اون لحظات رو اشک ریختم. جالبه که با دیدن اون همه خاطره جز اشک چیزی از احساس حس نمیکردم.

نوشته شده در 90/09/16ساعت توسط نیلوفر


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
» نمی آمدم اما بودم...
» بوووووق...
»
»
قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت